تبليغاتX
کما


کما

شکست آرزوها

به نام خالق هستی....

ای دوست اگر جان طلبی جان به تو بخشم شیرین تر ازآن چیست؟

 بگو تا به تو بخشم.

به پریشانی این دفترشعرم که پریشان ترازحال پریشان من است

این دفتر ناچیز که دیوانه من است

محصول خیالات وابهامات من است...

 

                 

                                        

نوشته شده در ساعت 20:54 توسط دل شکسته| |

برایم دعا کن !

چشمان تو گل آفتابگردانند !

به هر کجا که نگاه کنی ،

خدا آنجاست !

هزارمین سیگارم را روشن می کنم ....

پس چرا سکته نمی کنم ؟

نمی دانم ....

 

 

نوشته شده در ساعت 8:9 توسط دل شکسته| |

نیمکت کهنه ی باغ

خاطرات دورش را

در اولین باران ِ زمستانی

از ذهن پاک کرده است !

خاطره ی شعرهایی را که هرگز نسروده بودم !

خاطره ی آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی ....

 

 

نوشته شده در ساعت 8:1 توسط دل شکسته| |

این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست

نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست

 

آنقدر تنهایم که حتی دردهایم

دیگر شبیهِ دردهای هیچ کس نیست

 

حتی نفس‌های مرا از من گرفتند

من مرده‌ام در من هوای هیچ کس نیست

 

دنیای مرموزی‌ست ما باید بدانیم

که هیچ‌کس اینجا برای هیچ‌کس نیست

 

باید خدا هم با خودش روراست باشد

وقتی که می‌داند خدای هیچ‌کس نیست

 

من می‌روم هر چند می‌دانم که دیگر

پشت سرم حتی دعای هیچ‌کس نیست.................

 

نوشته شده در ساعت 11:40 توسط دل شکسته| |

این چه نظمی است٬چه وضعیست٬چه شرعیست خدا؟

سبب این همه بدبختی و غم چیست خدا؟

زندگی پول! هوس پول! نفس پول هوار!

مرغ حق یخ زده اند زقفس پول هوار!

قدرتی کو که براید زپس پول هوار!

هم وطن ٬هم وطن خنده مزن بر رخ این حاجی خوار!

شب عید است وما کنج زندانیم

 محرم صد شرف دارد به این عیدی که ما داریم

 

نوشته شده در ساعت 11:6 توسط دل شکسته| |

عاقبت خط جاده پایان یافت
من رسیدم ز ره غبارآلود
نگهم پیشتر زمن می تاخت
بر لبانم سلام گرمی بود

شهر جوشان درون کورهء ظهر
کوچه می سوخت در تب خورشید
پای من روی سنگفرش خموش
پیش می رفت و سخت می لرزید

خانه ها رنگ دیگری بودند
گردآلوده، تیره و دلگیر
چهره ها در میان چادر ها
همچو ارواح پای در زنجیر

جوی خشکیده، همچو چشمی کور
خالی از آب و از نشانهء او
مردی آوازه خوان ز راه گذشت
گوش من پر شد از ترانهء او

گنبد آشنای مسجد پیر
کاسه های شکسته را می ماند
مومنی بر فراز گلدسته
با نوائی حزین اذان می خواند

می دویدند از پی سگها
کودکان پا برهنه ، سنگ به دست
زنی از پشت معجری خندید
باد ناگه دریچه ای را بست

از دهان سیاه هشتی ها
بوی نمناک گور می آمد
مر کوری عصازنان می رفت
آشنائی ز دور می آمد

دری آنجا گشوده گشت خموش
دستهائی مرا بخود خواندند
اشکی از ابر چشمها بارید
دستهائی مرا ز خود راندند

روی دیوار باز پیچک پیر
موج می زد چو چشمه ای لرزان
بر تن برگهای انبوهش
سبزی پیری و غبار زمان

نگهم جستجو کنان پرسید :
«در کدامین مکان نشانهء اوست؟»
لیک دیدم اتاق کوچک من
خالی از بانگ کودکانهء اوست

از دل خاک سرد آئینه
ناگهان پیکرش چو گل روئید
موج می زد دیدگان مخملیش
آه، در وهم هم مرا می دید!

تکیه دادم به سینهء دیوار
گفتم آهسته :«این توئی کامی ؟»
لیک دیدم کز آن گذشتهء تلخ
هیچ باقی نمانده جز نامی

عاقبت خط جاده پایان یافت
من رسیدم ز ره غبارآلود
تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ
شهر من گور آرزویم بود

 

نوشته شده در ساعت 11:31 توسط دل شکسته| |

خبر داری ای شیخ دانا که من


خدا ناشناسم خدا ناشناس


نه سربسته گویم درین ره سخن


نه از چوب تکفیر دارم هراس


زدم چون قدم از عدم در وجود


خدایت برم اعتباری نداشت


خدای تو ننگین و الوده بود


پرستیدنش افتخاری نداشت


خدای به این سان اسیر نیاز


که بر طاعت چون تویی بسته چشم


خدایی که بهر دو رکعت نماز


گر اید به رحم و گر اید به خشم


خدایی که جز در زبان عرب


به دیگر زبانی نفهمد کلام


خدایی که نا گه شود در غضب


بسوزد ز کین خرمن خاص و عام


خدایی چنان خودسر و بلهوس


که قهرش کند بیگناهان تباه


به پاداش خشنودی یک مگس


ز دوزخ رهاند تنی پر گناه


خدایی که با شهپر جبرئیل


کند شهر اباد را زیرو رو


خدایی که در کام دریای نیل


برد لشکری بیکران را فرو


خدایی که بی مزدو و مدح و ثنا


نگردد به کار کسی چاره ساز


خدائیست بیچاره ورنه چرا


به مدح و ثنای تو دارد نیاز؟
خدای تو گه رام و گه سرکش است
چو دیوی که اش باید افسون کنند
دل او به دلال بازی خوش است
وگرنه شفاعت گران چون کنند
خدای تو با وصف غلمان و حور
دل بندگان را بدست اورد
به مکرو فریب و به تهدید و زور
به زیر نگین هر چه هست اورد

خدايي كه با وعده هاي دروغين

كند زندگي بي گناهم را تباه

 

 

نوشته شده در ساعت 16:51 توسط دل شکسته| |

دل شکسته به ساز شکسته می ماند چو بنوازیش برآورد فریاد!
نوشته شده در ساعت 14:29 توسط دل شکسته| |

حدیثم را نمی دانی؟ تمام مردم این شهر میدانند !

به هرکس نام من گویی

گویند: ولش کن مرد بدنامیست!

رفیقه باده و بنگ است

توام برو...

برو...برو...

ازمن گریزان باش با دیگری عهد وبیمان باش

 حدیث من همه درد است درد یک مرد است

 

نوشته شده در ساعت 14:27 توسط دل شکسته| |

عشق من٬عشق من٬ بامن

مدارا کن به اندازه سیگارم!!!!!!

نوشته شده در ساعت 14:23 توسط دل شکسته| |

ماهیان شهر مااز کوسه هم وحشی ترند

بره های شهر ما گرگ را هم می درند!!!!!

نوشته شده در ساعت 14:14 توسط دل شکسته| |

سوختن قصه ی شمع است ولی قسمت ماست!

شاید این قصه ی تنهایی ما کار خداست

آنقدرسوخته ام با همه بی تقصیری

که جهنم نگذارد به تنم تاثیری

 

 

 

نوشته شده در ساعت 21:44 توسط دل شکسته| |

افتخارم این است که یک آریایی اصیلم ودر هر زمان رسم خاص خود رادارم اکنون یلداست وشمارا به رسم اجدادم به شب نشینی وپایکوبی دعوت میکنم:کوروش بزرگ ,یلدا همایون باد
نوشته شده در ساعت 20:41 توسط دل شکسته| |

دختر سیاه موی بلند بالا، یادگار نام وطن، میوه پائیز ایران و عروس زمستان، در راه است. او را بر سفره مهر بنشانیم و با نسل فردا پیوندش دهیم. ایرانی بودن را فراموش نکنیم. یلدا مبارکباد

نوشته شده در ساعت 23:42 توسط دل شکسته| |

قفس داران سکوتم را شکستند

دل دائم صبورم را شکستند

به جرم پابه پای عشق رفتن

پرو بال عبورم را شکستند

مرا از خلوتم بیرون کشیدند

چه بی پرواحضورم را شکستند

تمنادر نگاهم موج میزد

ولی رویای دورم راشکستند

 

نوشته شده در ساعت 15:14 توسط دل شکسته| |

آوای باد انگار آوای خشک سالیست

دنیا به این بزرگی یک کوزه سفالیست

باید که عشق ورزید باید که مهربان بود

زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست.........

نوشته شده در ساعت 15:6 توسط دل شکسته| |

جان من٬ بر جان من٬ جانان من٬ بر جان من٬ جانانه خنجر میزنند
نوشته شده در ساعت 15:52 توسط دل شکسته| |

قطره ای از اشک زد بهم دنیای مارا
نوشته شده در ساعت 14:40 توسط دل شکسته| |

گویند خدا همیشه با ماست ای غم نکند خدا توباشی

نوشته شده در ساعت 14:35 توسط دل شکسته| |


Design By : Night Skin