کما
شکست آرزوها
ای دوست اگر جان طلبی جان به تو بخشم شیرین تر ازآن چیست؟ بگو تا به تو بخشم. به پریشانی این دفترشعرم که پریشان ترازحال پریشان من است این دفتر ناچیز که دیوانه من است محصول خیالات وابهامات من است... برایم دعا کن ! چشمان تو گل آفتابگردانند ! به هر کجا که نگاه کنی ، خدا آنجاست ! هزارمین سیگارم را روشن می کنم .... پس چرا سکته نمی کنم ؟ نمی دانم .... نیمکت کهنه ی باغ خاطرات دورش را در اولین باران ِ زمستانی از ذهن پاک کرده است ! خاطره ی شعرهایی را که هرگز نسروده بودم ! خاطره ی آوازهایی را که هرگز نخوانده بودی .... این شعرها دیگر برای هیچ کس نیست نه! در دلم انگار جای هیچ کس نیست آنقدر تنهایم که حتی دردهایم دیگر شبیهِ دردهای هیچ کس نیست حتی نفسهای مرا از من گرفتند من مردهام در من هوای هیچ کس نیست دنیای مرموزیست ما باید بدانیم که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست باید خدا هم با خودش روراست باشد وقتی که میداند خدای هیچکس نیست من میروم هر چند میدانم که دیگر پشت سرم حتی دعای هیچکس نیست................. سبب این همه بدبختی و غم چیست خدا؟ زندگی پول! هوس پول! نفس پول هوار! مرغ حق یخ زده اند زقفس پول هوار! قدرتی کو که براید زپس پول هوار! هم وطن ٬هم وطن خنده مزن بر رخ این حاجی خوار! شب عید است وما کنج زندانیم محرم صد شرف دارد به این عیدی که ما داریم عاقبت خط جاده پایان یافت شهر جوشان درون کورهء ظهر خانه ها رنگ دیگری بودند جوی خشکیده، همچو چشمی کور گنبد آشنای مسجد پیر می دویدند از پی سگها از دهان سیاه هشتی ها دری آنجا گشوده گشت خموش روی دیوار باز پیچک پیر نگهم جستجو کنان پرسید : از دل خاک سرد آئینه تکیه دادم به سینهء دیوار عاقبت خط جاده پایان یافت خبر داری ای شیخ دانا که من خدايي كه با وعده هاي دروغين كند زندگي بي گناهم را تباه حدیثم را نمی دانی؟ تمام مردم این شهر میدانند ! به هرکس نام من گویی گویند: ولش کن مرد بدنامیست! رفیقه باده و بنگ است توام برو... برو...برو... ازمن گریزان باش با دیگری عهد وبیمان باش حدیث من همه درد است درد یک مرد است بره های شهر ما گرگ را هم می درند!!!!! شاید این قصه ی تنهایی ما کار خداست آنقدرسوخته ام با همه بی تقصیری که جهنم نگذارد به تنم تاثیری دختر سیاه موی بلند بالا، یادگار نام وطن، میوه پائیز ایران و عروس زمستان، در راه است. او را بر سفره مهر بنشانیم و با نسل فردا پیوندش دهیم. ایرانی بودن را فراموش نکنیم. یلدا مبارکباد دل دائم صبورم را شکستند به جرم پابه پای عشق رفتن پرو بال عبورم را شکستند مرا از خلوتم بیرون کشیدند چه بی پرواحضورم را شکستند تمنادر نگاهم موج میزد ولی رویای دورم راشکستند دنیا به این بزرگی یک کوزه سفالیست باید که عشق ورزید باید که مهربان بود زیرا که زنده بودن هر لحظه احتمالیست.........
من رسیدم ز ره غبارآلود
نگهم پیشتر زمن می تاخت
بر لبانم سلام گرمی بود
کوچه می سوخت در تب خورشید
پای من روی سنگفرش خموش
پیش می رفت و سخت می لرزید
گردآلوده، تیره و دلگیر
چهره ها در میان چادر ها
همچو ارواح پای در زنجیر
خالی از آب و از نشانهء او
مردی آوازه خوان ز راه گذشت
گوش من پر شد از ترانهء او
کاسه های شکسته را می ماند
مومنی بر فراز گلدسته
با نوائی حزین اذان می خواند
کودکان پا برهنه ، سنگ به دست
زنی از پشت معجری خندید
باد ناگه دریچه ای را بست
بوی نمناک گور می آمد
مر کوری عصازنان می رفت
آشنائی ز دور می آمد
دستهائی مرا بخود خواندند
اشکی از ابر چشمها بارید
دستهائی مرا ز خود راندند
موج می زد چو چشمه ای لرزان
بر تن برگهای انبوهش
سبزی پیری و غبار زمان
«در کدامین مکان نشانهء اوست؟»
لیک دیدم اتاق کوچک من
خالی از بانگ کودکانهء اوست
ناگهان پیکرش چو گل روئید
موج می زد دیدگان مخملیش
آه، در وهم هم مرا می دید!
گفتم آهسته :«این توئی کامی ؟»
لیک دیدم کز آن گذشتهء تلخ
هیچ باقی نمانده جز نامی
من رسیدم ز ره غبارآلود
تشنه بر چشمه ره نبرد و دریغ
شهر من گور آرزویم بود
خدا ناشناسم خدا ناشناس
نه سربسته گویم درین ره سخن
نه از چوب تکفیر دارم هراس
زدم چون قدم از عدم در وجود
خدایت برم اعتباری نداشت
خدای تو ننگین و الوده بود
پرستیدنش افتخاری نداشت
خدای به این سان اسیر نیاز
که بر طاعت چون تویی بسته چشم
خدایی که بهر دو رکعت نماز
گر اید به رحم و گر اید به خشم
خدایی که جز در زبان عرب
به دیگر زبانی نفهمد کلام
خدایی که نا گه شود در غضب
بسوزد ز کین خرمن خاص و عام
خدایی چنان خودسر و بلهوس
که قهرش کند بیگناهان تباه
به پاداش خشنودی یک مگس
ز دوزخ رهاند تنی پر گناه
خدایی که با شهپر جبرئیل
کند شهر اباد را زیرو رو
خدایی که در کام دریای نیل
برد لشکری بیکران را فرو
خدایی که بی مزدو و مدح و ثنا
نگردد به کار کسی چاره ساز
خدائیست بیچاره ورنه چرا
به مدح و ثنای تو دارد نیاز؟
خدای تو گه رام و گه سرکش است
چو دیوی که اش باید افسون کنند
دل او به دلال بازی خوش است
وگرنه شفاعت گران چون کنند
خدای تو با وصف غلمان و حور
دل بندگان را بدست اورد
به مکرو فریب و به تهدید و زور
به زیر نگین هر چه هست اورد
![]()
| Design By : Night Skin |


